فرزند عزیزالله
تاریخ تولد: 1330/03/29 | تاریخ شهادت: 1359/07/04
محل شهادت: آبادان
همین سال قبل بود که برای گذرندان تعطیلات عید نوروز با خانواده تصمیم گرفتیم به خوزستان سفر کنیم. بار سفر را بستیم و مسافر راه شدیم. به خرمآباد که رسیدیم کمکم گلها سر از خاک بیرون آورده بودند و شقایقها رنگ قرمز را بر مخمل سبز صحرا پاشیده بودند. راه را ادامه دادیم به طرف اندیمشک. توی راه خاطرات گذشته در ذهنم زنده میشد و هرچه به جلو میرفتیم، من بیشتر به خاطرات گذشته بر میگشتم.
انگار همة خودروهایی که از روبروی ما رد میشدند، شیشههایشان گلمالی بود. احساس میکردم تریلیها تانکهای جنگی را حمل میکنند و از توی اتوبوسهای مسافربری سربازان و بسیجیان برای ما دست تکان میدهند. خودرو به راه خود ادامه میداد و من همچنان در رؤیاهای گذشته غوطهور بودم. یک بار دیگر پرچمهایی که برویشان لا اله الا الله، یا زهرا و یا حسین نوشته شده بود، در باد قد بر افراشته بودند.
سرانجام به اهواز رسیدیم و بعد از توقفی چند ساعته، باز هم راه خود را به طرف آبادان ادامه دادیم.
نخلهای آبادان از دور برایم دست تکان میدادند و من در دلم به آنها سلام میکردم. درست هنگام غروب به آبادان رسیدیم و مانند مسافران نوروز برای اقامتی دو روزه به بوستان این شهر رفتیم. بوستان شلوغ شلوغ بود. تا بچهها آمدند چادر را به پا کنند، من هم مثل خیلی از مسافران که رو به قبله ایستاده بودند، آمادة اقامة نماز مغرب و عشا شدم و به جماعت پیوستم. بعد از نماز اعلام شد برنامههای هنری توسط هنرمندان آبادانی برای مسافران نوروزی اجرا خواهد شد. و من تازه متوجه شدم که در وسط بوستان صحنة نمایش برپاکردهاند. بعد از دقایقی مردم روبروی صحنه جمع شدند تا از برنامهها لذت ببرند. برنامههای هنری بسیار جذاب بود و نمیشد از دیدن آنا دل برداشت. حالا لبخند شادی بر تمام لبها نشسته بود.
بعد از دقایقی به خود آمدم و لبخندم جایش را با اشک عوض کرد. بغض سنگینی راه گلویم را بست. بله من باز هم به یاد گذشته افتاده بودم؛ به یاد کسانی افتادم که در خون خود غلطیدند تا زندگی یک بار دیگر با تمام شادیها و لبخندهایش به روی ما آغوش باز کند. بهراستی شادیهایمان را مدیون مدافعان بیادعای شهرهایی همچون خرمشهر و آبادان هستیم.
دیگر آن شب تا صبح خواب نداشتم و صبح بیدرنگ به طرف گلستان شهدای این شهر به راه افتادم. به گلستان شهدا که رسیدم، ایستادم و با ادب سلام کردم؛ زیر لب فاتحهای خواندم و به عکسها نگاه میکردم.
چند ردیف آنطرفتر نگاهم بر روی عکس محمدرضا میخکوب شد. دیگر نتوانستم از این عکس دیار سینهسرخان مهاجر نظر بردارم؛ عکسی که شهر دیزیچه را به شهر آبادان پیوند میزد.
محمدرضا در روستای کوشکیچه از توابع اصفهان در خانوادهای مذهبی و ثروتمند به دنیا آمد. خانوادهاش با داشتن زمینهای کشاورزی فراوان در روستای کوشکیچه و روستاهای همجوار به اصفهان نقل مکان میکنند و محمدرضا از اول دبستان تا دریافت دیپلم فنی از هنرستان شماره یک اصفهان، واقع در ابتدای خیابان شمسآبادی به ادامه تحصیل ادامه میدهد و در سال 1352 به خدمت سربازی میرود. اوایل خدمت سربازی ایشان همزمان میشود با درگیری مرزی بین ایران و عراق که او شش ماه از خدمتش را در منطقۀ مرزی «سرپلذهاب» سپری میکند و پس از دریافت کارت پایان خدمت در امتحان ورودی شرکت نفت شرکت میکند و در پالایشگاه آبادان پذیرفته و استخدام میشود.
خانوادۀ همسر محمدرضا در سفری که درسال 1335 به کربلا دارند، تصمیم میگیرند در شهر کاظمین ساکن شوند؛ اما پس از چند سال زندگی در آنجا صدام آنها را از عراق اخراج میکند. از آن پس به ایران بازمیگردند و در آبادان ساکن میشوند. محمدرضا در سال 1355 با این خانوادۀ مذهبی در آبادان آشنا میشود و با دختر آنها ازدواج میکند که حاصل این ازدواج، یک پسر و یک دختر است.
محمدرضا که خود در یک خانوادۀ مذهبی بهدنیا آمده بود و تحت تربیت آنها بزرگ شده بود، ازدواجش با یک خانوادۀ معتقد و مذهبی نیز باعث میشود او با گروههای مذهبی آبادان آشنایی بیشتری پیدا کند و با آنها ارتباط برقرار نماید.
این آشناییها باعث میشود محمدرضا با امام خمینی (ره) و اهداف او بیشتر آشنا شود و وارد فعالیتهای سیاسی ضد رژیم شاهنشاهی آن دوران شود.
او با تهیه و تکثیر و پخش اعلامیههای امام خمینی (ره) در سطح شهر آبادان و مخصوصاً خانههای کارمندان شرکت نفت، باعث آشنایی بیشتر آنها با امام خمینی (ره) میشود و با شیوههای مختلف اعلامیههای امام خمینی (ره) را به برادران و اقوام خود در اصفهان میرساند؛ تا جایی که اسم او در فهرست ساواک قرار میگیرد.
محمدرضا یکی از دویست کارمند شرکت نفت بود که با اعتصاب آنها، پالایشگاه آبادان در اوایل انقلاب به تعطیلی کشیده شد و همین امر باعث ضربۀ برزگی به رژیم شاه گردید.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، او یکی از اعضای فعال انجمن اسلامی شرکت نفت آبادان بود که در همان ایام به همراه شماری از کارمندان شرکت نفت موفق به دیدار امام خمینی (ره) در شهر مقدس قم شد.
با شروع جنگ تحمیلی فعالیت خود را بیشتر کرد و در محور خرمشهر به مبارزه با بعثیها و متجاوزان عراق پرداخت در همین ایام تصمیم گرفت برای آسودگی خاطر بیشتر، زن و فرزندان خود را به اصفهان بفرستد. همزمان با حرکت اتوبوس از آبادان به مقصد اصفهان، پالایشگاه آبادان بمباران میشود. او مستقیم به پالایشگاه میرود و پس از کمک در مهار آتشسوزی مهیب پالایشگاه به اتفاق سه نفر از دوستانش عازم مسجد میشوند در مسیر در منزلی را میزنند و تقاضای آب آشامیدن میکنند. در همین حال خمپارهای نزدیک آنها فرود میآید و از جمع چهار نفری آنها محمدرضا با اصابت ترکش خمپاره به شهادت میرسد. این حادثة ناگوار در 4/7/1359 در حالی رخ میدهد که هنوز زن و فرزندان این شهید بزگوار در مسیر آبادان در اتوبوس هستند و کسی از شهات او خبر ندارد؛ لذا به علت عدم امکان انتقال پیکر مطهر او به اصفهان، همکارانش او را در گلستان شهدای آبادان به خاک میسپارند و خانوادهاش دو روز پس از آن حادثه، از شهادت دلیرمرد زندگیشان باخبر میشوند.