فرزند ابوالقاسم
تاریخ تولد: 1350 | تاریخ شهادت: 1365/11/11
محل شهادت: شلمچه
شهيد محمدرضا اسدي، پانزده ساله بود كه پا در عرصه نبرد با دشمن گذاشت. او در حسنآباد قلعهبزي يكي از محلههاي ديزيچه ديده به جهان گشود. پدرش روزگار را با كارگري ميگذراند و مادر با قاليبافي يار و مددكار شوهر بود؛ براي همين هم ايام كودكي اين شهيد با كار وتلاش شروع شد.
شهيد با آن روح بلندي كه داشت، دل را در گرو دفاع از ميهن گذاشت و از آنجا كه به رضايت پدر و مادر نیاز داشت، با گرفتن رضايت از والدين، به جبهه اعزام شد. ماجراي گرفتن رضايت از والدينش نيز به همين سادگي نبود. محمدرضا با شروع دفاع مقدس هميشه آرزو ميكرد به جبهه برود و در كنار رزمندگان اسلام به دفاع از ميهن اسلامي بپردازد؛ اما او بیشتر از نُه سال نداشت و همین مانع بزرگی برای او بود كه او را به جبهه اعزام كنند. سرانجام پنج سال از شروع جنگ سپري ميشود و او به چهاردهسالگی می¬رسد. هنوز هم یک سال کم داشته، اما ديگر تحملش تمام ميشود و به پايگاه بسيج ميرود تا او را به جبهه اعزام كنند. هنگامي كه شناسنامهاش را به مسئولان پايگاه نشان ميدهد، مسئول اعزام به علت پایین بودن سن از اعزام او خودداری ميكند؛ اما محمدرضا دستبردار نیست و قصد دارد به هر طريقی که شده به جبهه برود. او يك روز شناسنامه خواهرش را كه از خودش بزرگتر بوده، برميدارد و نام خواهرش را از صفحه اول شناسنامه پاك میکند و نام خود را به جاي او مينويسد. اين بار نيز مسئول اعزام ماجرا را ميفهمد و به والدين او اطلاع ميدهد. وقتی والدين محمدرضا علاقه بيش از حد او را براي حضور در جبهه ميبينند، سرانجام رضايتنامه را امضا ميكنند محمدرضا با گرفتن رضایتنامه سر از پا نمیشناسد. او با همان سن كم پا به عرصههاي نبرد ميگذارد. او ابتدا به پادگان انبیا در شوشتر و از آنجا هم براي شرکت در عمليات كربلای 4 به منطقه عملیاتی می¬رود. در خاطرات او از زبان دوستانش آمده است:« در شب حمله آنچنان حالي پيدا كرده بود كه ما شهادتش را حتمي ميدانستيم؛ ولي در آن عمليات قسمت نشد شهيد شود. سرنوشت او در کربلای 5 رقم خورده بود. در عمليات كربلای پنج در منطقه شلمچه او با تيربار جنگ جانانهاي عليه دشمن آغاز كرد و با رشادت جنگيد تا آنكه ناگهان با تركش خمپاره دشمن از پاي درآمد و با صداي "يا حسين" روح لطيف و ملكوتي او به آسمان پرواز كرد».
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آلعمران:169): (ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زندهاند، و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
بهنام الله پاسدار حرمت خون شهيدان. با سلام و درود به روان پاك تابناك پيامبر اسلام حضرت محمدبنعبدالله (ص) و ديگر پيامبران، سلام و درود بر تمامي امامان معصوم و سلام و درود به پيشگاه يگانه منجي عالم بشريت حضرت حجةبنالحسنالعسكري(عج) و نايب بر حقش امام خميني (ره)، و با سلام و درود به كليه صالحين راه خدا و با درود فراوان به روان تابناك شهداي اسلام از صدر اسلام تا شهداي جنگ تحميلي. با آرزوي پيروزي نهایي اسلام بر كفر جهاني و آرزوي شفاي عاجل براي معلولين و مجروحين. با آرزوي آزادي اسرا و پيداشدن مفقودين انشاء¬الله.
خدمت پدر و مادر عزيز و از جان بهترم، سلام گرم و صميمانه عرض مينمايم. پس از عرض سلام از شما عاجزانه تقاضا دارم مرا ببخشيد و حلالم كنيد. چون من در اين دوران عمرم نتوانستم گوشهاي از زحمات شما را جبران كنم؛ ولي اميدوارم كه از دست من رضايت كامل داشته باشيد؛ چون من با رضايت شما به جبهه حق عليه باطل آمدم. پدر و مادر عزيزم! از شما ميخواهم كه ادامهدهنده راه شهيدان باشيد و امام را ياري كنيد. هرچه ميتوانيد به اسلام و انقلاب خدمت نمایيد و صابر باشيد كه خداوند با صبركنندگان است. آري خدمت برادران كوچكم سلام ميرسانم و از آنها ميخواهم كه احترام پدر و مادر را داشته باشید و به سخنان آنها گوش كنيد. اميدوارم كه در آينده ادامهدهنده راه شهيدان باشيد. خدمت خواهران عزيزم سلام ميرسانم و از آنها ميخواهم ادامه دهنده راه حضرت زهرا (س) و حضرت زينب (س) باشيد و آنها را سرمشق خود قرار دهيد و با اسلحه حجاب اسلامي خود پيامرسان خون شهيدان باشيد. خدمت كليه اقوام و خويشان و دوستان و آشنايان خود سلام ميرسانم و از آنها ميخواهم مرا حلال كنند. از قول من از همه حلاليت بطلبيد و بگويند اگركسي به من حقي دارد يا بگيريد و يا حلالم كند و از پدر عزيزم ميخواهم كه اگر كسي نسبت به من ادعاي حقي كرد، به او بدهيد و حلاليت بطلبيد. ديگر عرضي ندارم و همه شما را به خداوند بزرگ ميسپارم. والسلام.
خدايا خدايا! تا انقلاب مهدي، خميني را نگهدار! رزمندگان اسلام، نصرت عطا بفرما.