فرزند نادعلی
تاریخ تولد: 1341 | تاریخ شهادت: 1360/09/16
محل شهادت: بستان
يادم نمي¬رود وقتي امام خميني (ره) بعد از رفتن شاه به ايران آمدند، مردم چه استقبال بينظيري از ايشان كردند كه در تاريخ ماندگار شد و تاكنون از هيچ رهبري چنين استقبالي نشده و نخواهد شد. خيابانها مملو از جمعيت بود. روي ساختمانها آنقدر جمعيت ايستاده بود كه آدم ميترسيد هر لحظه سقف خراب شود. حتي روي درختها هم پر از جوانهاي هفده، هجده ساله بود. ماشين امام از لابلاي جمعيت نميتوانست عبوركند. جمعيت استقبالكننده بينظير بود؛ ولي جوانها حرف اول را ميزدند. تا نفس داشتند به دنبال ماشين امام ميدويدند. خاطرة سال 1358هيچ وقت از ياد محمد يزداني نرفت. او هفده سال داشت كه با برادر و مادرش براي ديدار امام خميني(ره) به شهر قم رفت.
محمد هم كه به قم رفته بود، به دنبال ماشين حامل حضرت امام از در منزل ايشان تا مدرسه امام صادق(ع) يك نفس ميدود و از نزديك چهره امام را چندين بار ميبيند. محمد اين خاطره را تا زمان شهادت براي دوستانش نقل ميكرد و از اينكه آن فیض نصيبش شده بود تا امام را از نزدیک ببيند، افتخار ميكرد. او زيارت حضرت امام را از ياد نبرد و چندين بار هم قسمتش شده بود به پابوس امام هشتم برود. هميشه نُقل مجلسش خاطرههاي زيارت بود.
شهید محمد یزدانی در سال 1341 در شهر دیزیچه دیده به جهان گشود. او توانست دوره ابتدایی را به پایان برساند و به علت نداشتن وضعیت اقتصادی خوب، ترک تحصیل کرد و برای امرار معاش و کمک به پدر و مادر در یک کارگاه قنادی در اصفهان مشغول به کار شد. در سالهای پیروزی انقلاب با اینکه سن چندانی نداشت، در تظاهرات شرکت کرد.
او در سال 1360 در سیمان سپاهان مشغول به کار شد و وقتی دستور حضرت امام را مبنی بر اعزام بسیجیان شنید، بعد از گذراندن دوره آموزش نظامی، در سال 1360 عازم جبهه شد. او در مدتی که جبهه بود، از انجام هیچ کاری سر باز نمی¬زد: نگهبانی، پاسپخشی، امور تدارکات و بهخصوص شکار تانک، کارهایی بودند که در جبهه انجام می¬داد. او همیشه می¬گفت: انقلاب از سال 1341 شروع شد و من هم متولد همان سال هستم. این به معنای آن است که باید پاسدار خوبی برای رهبر و کشورم باشم. سرانجام بعد از مدتی در عملیات طریقالقدس در منطقة بستان بر اثر ترکش خمپاره متجاوزان دعوت حق را لبیک گفت و روحش چون کبوتران سبکبال، در افق سرخ میهن پرواز کرد.
«اشهدان لا اله الا الله واشهدان محمد رسول الله(ص) واشهدان علیاً ولی الله(ع)»
پدر و مادر عزیزم! شما زحمات و رنج زیادی با اینکه وضعیت مالی خوبی نداشتید، تحمل کردید تا مرا بزرگ کنید. در این چند سال زندگی من را برای رضای خداوند متعال بزرگ نمودید از شما تقدیر و تشکر مینمایم و خداوند را به چهارده معصوم(ع) قسم میدهم که به جای این زحمات، اجر شما با همان معصومین باشد.
ای پدر و مادر عزیزم! حالا که وضعیت وطن و ناموس و دینم را در خطر دیدم، به ندای امام شهیدان حضرت اباعبداللهالحسین (ع) و امام زمانم حضرت مهدی (عج) و ندای رهبر عزیزم حضرت امام خمینی لبیک گفته و به جبهه¬های حق علیه باطل اعزام شدم. اگر در زمان امام حسین ما نبودیم که جان ناقابلمان را فدای او و فدای فرزندانش بنماییم، حالا وقت خوبی پیش آمده که در راه ایشان قدم برداریم. اگر جان من قابل اسلام بود و فدا شدم. از پدر و مادر و کلیه بستگان و هم محلیهایم حلالیت میطلبم.
والسلام. محمد يزدانی، 15/8/1360