فرزند عباس
تاریخ تولد: 1347 | تاریخ شهادت: 1364/04/18
محل شهادت: اشنویه
شهيد محمد ملكي بعد از چند ماه به مرخصي آمده بود. او اولين فرزند خانواده و مددكار و يار پدر بود. پدرش به او گفت: «من به تو هر ماه مبلغي پول خواهم داد وتو آن را به بسيج بده؛ چون دایيات تازه شهيد شده است. بهتر است فعلاً هم از رفتن به جبهه صرفنظركني».
ولي شهيد آنچنان مرغ جانش در هواي دوست پرميزد كه بلافاصله زيرگريه زد و با صداي بغضآلود گفت: « پدر چرا نميگذاري به جبهه بروم؟ مگر پول جاي مرا خواهد گرفت؟ من به وصيت دایيام ميخواهم عمل كنم. او وصيت كرده كه اسلحهاش را به زمين نگذارم. مرد آن است كه از جان خود مايه بگذارد».
پدرش با دیدن چهره اشكآلود او، ديگر نتوانست حرفي بزند.
شهيد محمد ملكي در سال 1347 در شهر شهيدپرور ديزيچه پاي به جهان هستي گذاشت تا مدرسه و كلاس درس را از رايحه دلانگيز ايثار، سرمست کند. هنوز دوران ابتدایي را ميگذراند كه نداي حقطلبي امت به پاخاسته در فضاي كشور طنينانداز شد و انقلاب شكوهمند اسلامی ایران پيروز گشت.
او قدم در كلاسهاي بالاتر گذاشت و انقلاب هم مسير خود را تا پيروزي نهایي طي كرد. فرمان تشكيل ارتش بیست ميليوني امام خمینی(ره) داشت پايههاي بسيج را پيريزي میکرد که محمد ملكي با آنكه سن كمي داشت، فرمان امامش را لبيك گفت و به بسيج محل پيوست. شهيد محمد ملكي در برقراري نظم و امنيت، همچنين صيانت از دستآوردهاي انقلاب اسلامی آسايش خود را فدا كرد و پابهپاي برادران بسيجي، مردانه به پيش رفت. استكبار جهاني جنگ بيامان خود را عليه انقلاب اسلامي شروع كرده بود و جوانان گروه گروه براي دفاع از انقلاب نوپاي اسلامي به جبههها ميرفتند. محمد نوجوانيِ خود را در طبق اخلاص گذاشته بود تا تقديم دين و وطنش كند. پرونده درخشان او سرشار از مأموريتهاي پرشماری است كه پاي در ميدان دفاع از شرف و كيان اين مملكت گذاشته است. او بارها به جبهه جنوب رفت. پاسگاه زيد و پنجوين عراق، عملياتهای خيبر، بدر، قادر، والفجر4 و جزاير مجنون، شاهد ازجانگذشتگي او بودند. محمد هر بار كه به مرخصي ميآمد، با خودش تركش و زخمهاي بسياري ميآورد و پس از كمي بهبودي، باز به جبهه بازمیگشت.
دایي او غلامرضا دانشمند شهيد شده بود و مادر بعد از برادر شهیدش، دل را به فرزندش خوش كرده بود؛ ولي دل محمد در هواي معشوق پر ميزد و حتي زماني كه در مرخصي بود، به بسيج محل ميرفت و در خانه دلش قرار نميگرفت. وقتي در ايام عيد نوروز چند روزي به مرخصي آمده بود، مادر از او خواست در خانه بماند يا به ديد و بازديد اقوام برود؛ اما اوگفت: « جوانان ما در جبهه شهيد ميشوند آنگاه شما از من انتظار داريد به ايام عيد دل خوش كنم».
محمد بعد از سه ماه كه در جبهه بود، نيمههاي شب وقتي زنگ خانه را به صدا درآورد و در را به روي او باز كردند، او را با چند تن از دوستانش ديدند كه آنها به او كمك ميكردند تا روي پاهايش بايستد. او با بدن مجروح و باندپيچيشده از بيمارستان به خانه آمده بود. به قول خودش وقتي در جبهه گلوله خمپاره پيش پايش منفجر ميشود، ديگر چيزي نميفهمد. او را به بيمارستان ميبرند و درآنجا نیز پزشكان و پرستاران از او قطع اميد میكنند. در همان حال بيهوشي، آقايي سبزپوش بالاي سرش ميآيد و از او ميخواهد چشمانش را باز كند. بعد، معجزه اتفاق ميافتد و محمد به هوش ميآيد.
محمد باز هم از رفتن به جبهه دست برنميدارد و پس از بهبوديِ نسبي، بار ديگر پاي در ميدان رزم ميگذارد تا اينكه در 18/6/64 به آرزويش مي¬رسد و شاهد وصل ميشود. پیکر مطهر او بعد از چند سال دوری از وطن و تن به غربت دادن، سرانجام به زادگاهش بازگشت میگردد و در گلزار شهدای شهر در کنار همرزمانش به خاک سپرده میشود.
وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ ۚ فَإِنِ انتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ. (انفال:39): و با آنها پیکار کنید، تا فتنه [= شرک و سلب آزادی] برچیده شود، و دین (و پرستش) همه مخصوص خدا باشد! و اگر آنها (از راه شرک و فساد بازگردند، و از اعمال نادرست) خودداری کنند، (خداوند آنها را میپذیرد؛) خدا به آنچه انجام میدهند بیناست.
با درود و صلوات بر خانوادههاي شهدا كه چنين فرزنداني را تربيت كردند و تحويل جامعه اسلامي دادند. با درود بر امت شهيدپرور كه از اول تا به حال در جنگ شركت داشته و تا آخر هم رودرروي دشمن و بهخصوص منافقين داخلي و خارجي استقامت ميكنند. پدر، مادر، خواهر و بردارم مرا ببخشيد كه نتوانستم زحمات شما را جبران كنم. به خدا قسم شرمندهام. درمرگ من غمگين نباشيد. پدرم، حسينوار و مادرم زينبگونه در فراغم صبر نمایيد. خدا را شكر كه انقلاب پیروز و جبهه نصيب ما شد و خداوند توفيق داد که من با شركت در جبهه با زخمي كوچك وارد صحرای محشر شوم و سرور و سالارم حسين (ع) را با بدني پارهپاره و سري از تن جدا بینم.