فرزند پرویز
تاریخ تولد: ثبت نشده | تاریخ شهادت: 1365/12/15
محل شهادت: شلمچه
هرکه با خون شهیدان همدل است بر دلش اجر شهادت حاصل است
چون شهادت دیدن روی خداست پس شهادت هرکجا باشی تراست
گر تو می¬خواهی مقام یک شهید می¬توان امروز هم بر آن رسید
نی در باغ شهادت بسته است نی طرفدار ولایت خسته است
دست پر بار دعا را نشکنید حرمت آیینهها را نشکنید
گر دلت را اندکی شوق خداست لحظهها چون لحظههای نینواست
می¬گفت: من نان وآب نکوآباد را خورده¬ام و باید مثل بقیه جوانان این محله غیرت و تعصبم را نشان بدهم.
به او گفتند: تو که در خیلی جاها با حضور فعال خود علاقه و عشق خود را به دین و میهن نشان داده¬ای و به قول معروف «آزموده را نباید دوباره آزمود».
در جواب گفت: الان که می¬خواهند سپاه یکصد هزار نفری محمد رسولالله را تشکیل بدهند و روانه جبههها بکنند، باید من هم یکی از این یکصد هزار نفر یا جایگزین یکی ازشهدای این آمار باشم.
او دوره آموزشهای نظامی را قبلاً طی کرده بود و با طرز استفاده از اسلحه و رزم کاملاً آشنایی داشت. به همان علت هم همراه خیل کاروان راهیان نکوآباد که برای تأمین نیروی انسانی جبههها آماده شده بودند، به جبهه جنوب اعزام شد. محمد با آنکه اولین مأموریت جنگیاش را انجام میداد، با این حال بسیار امیدوار به شهادت بود و به قول خودش مطمئن بود در این مأموریت به شهادت خواهد رسید.
اندیشه محمد خاطره یکی از افسران وظیفه را تداعی می¬کند. این افسر وظیفه روز اول در منطقه جفیر حاضر شد و پس از پرسوجو به حمام صحرایی رفت و غسل شهادت کرد؛ سپس مسیر جبهه را سؤال کرد. یکی از مسئولان از او پرسید: برای چه آمدی؟
آن افسر وظیفه در جواب گفت: برای شهادت.
آن مسئول گفت: بنده خدا اینجا افرادی هستند که چند سال است در نوبت شهادت قرار دارند و هنوز به این فیض نایل نشدهاند، تو می¬خواهی نرسیده، به شهادت برسی؟!
آن افسر وظیفه خیلی قاطع گفت: من برای شهادت آمدم و حتماً شهید میشوم.
پس مسیر منطقه عملیاتی را پرسید و هنوز چند صد متری از محل بنه گردان دور نشده بود که خمپاره¬ای در محل عبور او به زمین خورد و به شهادت رسید.
جبهههای نور علیه باطل بسیاری از رزمندهها را مستجابالدعوه کرد. محمد نیز یکی از کسانی بود که با نیت شهادت پا به میدان نبرد گذاشت و بدون آنکه چندان در صف انتظار شهادت بماند، در تاریخ 15/12/65 به فیض شهادت نایل آمد. او همانگونه که در تحصیل شاگرد اول بود و به خاطر رتبه ممتاز در درسخواندن، جایزه چادر مشکی گرفته بود و آن را به مادرش هدیه کرده بود، این بار نیز افتخار شهادت را به مادر و سایر اعضای خانواده¬اش تقدیم کرد.
خواهرش می¬گوید: یک روز به من گفت: « در اطراف من مسائلی می¬گذرد که می¬ترسم مرا به گناه بکشد».
وقتی آن مسائل را پرسیدم، اشاره به بیبندوباری و بی¬حجابی بعضیها را کرد و گفت: « دیگر تحمل دیدن این وضعیت را ندارم».
پدرش یک شب او را در خواب می¬بیند که شهید شده است. صبح روز بعد به دنبال جنازه پسرش راه می¬افتد و سرانجام پس از نود روز جنازه فرزندش را در سردخانه اهواز در حالی که بدون هویت و پلاک بوده، پیدا می¬کند. علامت شناسایی محمد توسط پدرش، سوختگی پای او بوده که در دوران کودکی برای او رخ داده بوده است.
محمد آتش دنیا را دیده بود و می¬دانست که تحمل آتش جهنم را ندارد؛ به همان خاطر هم شهادت را آرزو کرده بود و خدا این دعای او را برآورده نمود.
پیکر پاک او روز به زادگاهش منتقل شد و در گلزار شهدای آن به خاک سپرده شد.