فرزند لطف الله
تاریخ تولد: 1345/05/15 | تاریخ شهادت: 1364/11/24
محل شهادت: فاو
صدای جوانهای محلة نکوآباد توی فضا پیچیده بود. به قول معروف، گوش آسمان را کر میکرد. یکی داد میزد حسن پاس بده، یکی فریاد میزد شوت، شوت کن؛ یکی میگفت احمد دریبل نخوری... .
چند تا بچة کم سن و سال هم نشسته بودند کنار میدان بازی و بازی را تماشا میکردند. بعضی وقتها هم با دستهای کوچکشان برای بازیکنان کف میزدند.یکدفعه صدای فریاد گُل، گُل، توی فضا پیچید.
ابراهیم با اینکه تو خطِ حملة تیمش بازیکن خوبی بود و روی شوت او بود که به تیم حریف گل زدند، ولی امروز حالی دیگر داشت. انگار میخواست حرفی به جوانها بزند.
نیمة اول بازی تمام شد و بچهها برای اینکه نفسی تازه کنند، در حاشیة میدان نشستند. ابراهیم که عَرَق از سر و صورتش سرازیر شده بود، وقتی هم، تیم خودشان و هم تیم حریف را جمع و جور دید، نگاهی از محبت به صورت جوانها انداخت و گفت: «بچهها شاید این آخرین بازی من باشه».
بچهها با تعجب به او نگاه کردند و سکوت تنها حالتی بود که بر جمع آنها سایه انداخت سرانجام یکی از جوانها سکوت را شکست و گفت: ابراهیم این چه حرفیه که میزنی؟
ابراهیم که تازه از مرخصی آمده بود و قرار بود دوباره به منطقة عملیاتی برگردد لبخندی روی لبش نقش بست و گفت: «به من الهام شده که این دفعه شهید می شوم» بچهها به او نگاه معنیداری کردند و دوباره سکوت بر جمعشان حاکم شد.
ابراهیم کریمیان در پانزدهم مرداد 1345 در خانوادهای متدین و زحمتکش در محلة نکوآباد دیزیچه دیده به جهان گشود. او پنجمین فرزند خانواده بود و دو برادر و دو خواهر بزرگتر از خودش داشت.
پدرش لطفاله کریمیان مردی پرتلاش و زحمتکش بود، ولی حالا پدر و مادر شهید ابراهیم کریمیان هر دو به رحمت خداوند رفتهاند و برادر بزرگتر ایشان که خود از جانبازان دفاع مقدس هستند، دربارة برادر شهیدش میگوید:
«او حتی زمانی که به دبستان میرفت، با آن سن و سال کمش در کارهای کشاورزی به پدر کمک میکرد. ابراهیم بعد از دبستان برای ادامه تحصیل دورة راهنمایی، به مدرسهای رفت که در نزدیکی سد نکوآباد بنا شده بود. بازی فوتبال، ورزش مورد علاقة او بود و اوقات فراغت خود را با این ورزش میگذراند. در و دیوار مسجد جامع نکوآباد و مؤمنینی که صفهای نماز جماعت را تشکیل میدادند، هنوز شهید ابراهیم کریمیان را از یاد نبردهاند که چگونه عاشقانه به مسجد میآمد تا با خدای یگانه راز و نیاز کند. اکنون جای او در ماه محرم در دستههای سینهزنی سرور آزادگان حسینبنعلی(ع) خالی است و آنهایی که ابراهیم را دیده بودند، میدانند که او چگونه در مراسم عزاداری شهید کربلا با تمام وجود شرکت میکرد.
ابراهیم یکی از اعضای فعال بسیج بود و به این ارگان برخاسته از دل مردم، عشق میورزید. ابراهیم در ادامه کار و تلاش مجبور شد به اصفهان برود و در هتل «عالیقاپو» که برادر بزرگترش در آنجا کار میکرد مشغول به کار شود. او موقعیت پیشآمده را مغتنم شمرد و به طور شبانه به درس خواندن خود ادامه داد».
برادر بزرگتر ابراهیم برای دفاع از میهن اسلامی به جبهه میرود و در یک درگیری رویارو با دشمن بهشدت زخمی میشود. او را به بیمارستانی در تهران منتقل میکنند به ابراهیم خبر مجروحشدن برادر را میدهند و او بدون درنگ به تهران میرود تا در بیمارستان به جای پدر و مادر کهنسالش از برادر پرستاری کند. حالا تمام بخشهای بیمارستان مملو از مجروحان جنگ شده و ابراهیم متأثر از دیدن بدنهای زخمی جوانان مؤمن و غیور کشور، تصمیم خودش را در بیمارستان میگیرد و چون موعد سربازیاش فرا رسید بود، به خدمت سربازی میرود و به پادگان غدیر منتقل میگردد. دورة آموزشی را طی میکند و برای دیدار با خانواده به مرخصی کوتاهی میآید و سفارش پدر و مادر و برادر جانبازش را به بستگانش میکند و به دیدار جوانان فوتبالیست هممحلهایاش میرود تا آخرین بازی را با آنها انجام دهد و در این دیدار است که به آنها میگوید این آخرین بازی من است، و به جبهه میرود.
دشمن بعثی که تاب رویارویی با رزمندگان اسلام را نداشت، سعی میکند با گسترش میدانهای مین از پیشروی نیروهای ما جلوگیری کند. در این میدانهای مین هر روز شماری از رزمندگان ما به شهادت میرسیدند.
ابراهیم تصمیم گرفته بود به عنوان تخریبچی مین به استقبال شهادت برود. او در حالی که چون سدی استوار در مقابل دشمن ایستاده بود، پیشبینیاش درست از آب درآمد و در 24/11/1364 در عملیات والفجر 8 در منطقة فاو شهید میشود که پیکر شیمیاییشدهاش را پس از تشییع در گلستان شهدای نکوآباد در کنار دیگر شهدا به خاک میسپارند.