فهرست شهدا فهرست شهدا
🌟 گزارش‌های ویژه
🛡️ بانک رزمندگان
نمایش شهید

گزارش ها

تصویر شهید

شهید عیسی قلی جعفری

فرزند حسین

تاریخ تولد: 1344 | تاریخ شهادت: 1363/12/24

محل شهادت: جنوب

📖 زندگی‌نامه

كاش از جنس جنون بال و پري بود مرا مثل سيمرغ از اين جان سفري بود مرا
از همان كوچه كه سرمي‌شكند ديوارش باز در حالت مستي گذري بود مرا
رقص زلفت سر ني ‌ديدم و با خود گفتم بين هفتاد و دو سر، كاش سري بود مرا

خودرو هر لحظه به شهر ديزيچه نزديك و نزديك‌تر مي‌شد. سربازی روي صندلي خودرو نشسته بود و چشم به جاده دوخته بود. چشمانش از خستگي و بي‌خوابي مسير راه، مي‌سوخت، ولي پلك به‌هم نمي‌زد. ساك لباس‌هايش جلوی پايش بود و بندهاي ساك در دستانش فشرده مي‌شد. ناآرام بود و قرار و تابي در دلش باقي نمانده بود.
خودرو كه به شهر رسيد، لبخند رضايت روي لبان سرباز نقش بست. خودرو مسير خيابان باريك شهر را طي كرد و سر كوچه‌ای ايستاد. سرباز از خودرو پياده شد. دلش در سينه به‌شدت مي‌تپيد و آرام و قرار نداشت. مسير كوچه را سريع طي كرد. چند ماهي مي‌شد كه پدر و مادر خود را نديده بود. حالا طاقتش طاق شده بود. هرچه به خانه پدر نزديك مي‌شد، دلش بيشتر مي‌تپيد. آخر او عاشق پدر و مادرش بود. به در خانه که رسيد، مي‌خواست در خانه را به صدا در بياورد که نگاهش روي ساعت ميخكوب شد. پاسي از شب گذشته بود دستش را آرام پایين آورد و سعي كرد از لابه‌لاي در، داخل خانه را نگاه كند. تمام چراغ‌ها خاموش و ساكنان خانه در خواب بودند.
چندين بار تصميم گرفت در بزند، ولي دلش نيامد پدر و مادرش را از خواب بيدار كند. به آسمان نگاه كرد. ستاره‌ها بيش از هميشه مي‌درخشیدند. آهسته برگشت و به ديوار كوچه تكيه داد. زانوانش خسته بودند. آهسته روي زمين نشست و شروع كرد ستاره‌هاي آسمان را بشمارد. چشمانش از فرط بي¬خوابي مي‌سوخت و دلش در فراق پدر و مادر بود. همان طور كه ستاره‌ها را مي‌شمرد، كم‌كم آسمان سپيد و سپيدتر ‌شد. پلك‌هايش براي لحظاتي روي هم افتاد. ناگهان سنگيني دستي روي شانه‌هاي خود احساس كرد. چشمانش را که آهسته باز كرد، پدرش را بالاي سرش دید. يك مرتبه از جايش بلند شد و پدر را در آغوش كشيد.
يك بار ديگر هم وقتي براي ديدار همسر خود مي‌رفت، همين داستان اتفاق افتاده بود و او دلش نيامد همسرش را از خواب بيدار كند و تا صبح در انبار علوفه به سر برد.
حالا بعد از چندين سال كه از شهادت عيسي‌قلي جعفري گذشته بود، من در جمع خانواده و دوستان او بودم و آنها خاطرات زيباي او را نقل مي‌کردند.
شهيد عيسي‌قلي جعفري در سال 1344 در شهر ديزيچه متولد شد و در مدرسه شهيد علي رضایي همين شهر به تحصيل پرداخت. او پس از اتمام تحصيلات در کنار کمک به پدرش در امور کشاورزی، به شغل کارگر ساختمان هم مشغول بود. مدتي هم به حرفه قنادي روي ¬آورد. شهيد عيسي‌قلي جعفري از همان كودكي به مسجد و مراسم مذهبي دل بسته بود. دوست داشت در مراسم مختلف، همچنين بعد از نماز جماعت به مؤمنان و نمازگزاران خدمت کند. او مقیّد به خواندن نماز اول وقت بود. برادر شهيد عيسي‌قلي جعفري مي‌گويد: «عیسی‌قلی افراد فاميل و به‌خصوص والدينش را بسيار دوست داشت و به آنها احترام مي‌گذاشت. در همسايگي ما پيرزني ساكن بود كه خانه‌اش آب لوله‌کشی نداشت و براي شستشوي لباس و ظروف مجبور بود از جوی آب بیرون از خانه‌اش استفاده کند که برایش خیلی مشکل بود؛ اما عیسی‌قلی هر روز چندین بار برای او با ظرف، آب به داخل خانه‌اش می¬برد که دچار زحمت نشود».
عیسی‌قلی پيش از اعزام به سربازي می‌خواست به جبهه برود. او هفت ماه قبل از اعزام به جبهه ازدواج مي‌كند و در سال 1363 لباس مقدس سربازي را مي‌پوشد.
همسر شهید مي‌گويد: « او قبل از اعزام به جبهه، به مغازه عكاسي رفت و عكسي از چهره خود تهيه و آن عكس را بزرگ كرده و قاب گرفت. آن عكس را به مادر خود مي‌دهد و مي‌‌گويد من مي‌دانم كه شهيد مي‌شوم. اين عكس را براي مراسم خود گرفته‌ام. مادر كه از حرف عيسي قلي ناراحت شده بوده، به او اعتراض مي‌كند. عيسي‌قلي مي‌گويد خون من كه از خون ديگر جوانان وطن پررنگ‌تر نيست. او خطاب به مادرش مي‌گويد: "دوست دارم که تو در فرداي قيامت و در پیشگاه خداوند و حضرت فاطمه‌الزهرا(س) سربلند باشي"».
شهيد عيسي‌قلي جعفري از طرف سپاه منطقه براي گذراندن دوره آموزشي به شهر همدان مي‌رود و بعد از سه ماه كه دوره آموزشي را پشت سرمي‌گذارد، به اهواز اعزام مي‌شود. اعزام اين شهيد بزرگوار مصادف با شروع عمليات بدر بوده است؛ عملياتي كه نيروهاي ايران در نيزارها و باتلاق‌هاي هورالعظيم باید در شرايط سختی با دشمن بعثي بجنگند. قبل از شروع عمليات، مأموريتي از طرف فرماندهان به شهيد عيسي‌قلي جعفري و چند تن از همرزمانش داده مي‌شود تا پلي احداث كنند. بعد از احداث پل فرمانده به آن‌ها مرخصي مي‌دهد تا استراحت كنند. ولي عيسي‌قلي صبح قبل از همه سربازان درمحل آماده مي‌شود تا به منطقه عملیاتی اعزام شود. همسر شهيد مي‌گويد: « او نامه‌هاي بسياري از جبهه براي من و پدر و مادرش فرستاد كه همه آن نامه‌ها از آن حكايت دارد كه او يك مدافع واقعي انقلاب و كشور اسلامي بود».
عيسي‌قلي با اشتياق در عمليات بدر شركت مي‌كند كه در اين عمليات همرزم او شهيد مرتضي صمدي به فيض شهادت نایل مي‌شود و عيسي‌قلي بدن مطهر او را از زير آتش دشمن به پشت جبهه انتقال مي‌دهد. او دو شبانه‌روز بود كه با دشمن مي‌جنگيد و در اين مدت خواب به چشمانش راه پيدا نكرده بود. او به داخل سنگري مي‌رود تا دقايقي استراحت ‌كند، ولي گلوله خمپاره دشمن به سنگر اصابت مي‌كند و او به‌شدت زخمي مي‌شود.
همرزمانش او را به قايقي منتقل مي‌كنند تا به پشت جبهه برسانند، ولي از آنجا كه باید او هم به فيض شهادت برسد، گلوله خمپاره ديگري به قايق اصابت مي‌كند و عيسي‌قلي همانند همرزمش مرتضي صمدي، به فيض شهادت مي‌رسد. بدن مطهر او به ديزيچه منتقل و در باغ جنت آن شهر به خاك سپرده مي‌شود.
من (راوی) هنوز در جمع خانوادگي و دوستان آن شهيد هستم. برادر، همسر و دختر او كه حالا بزرگ شده است و آقاي سليماني از دوستان شهيد و جانباز اسداله جعفري كه از همرزمان آن شهيد بود، هر يك خاطره‌اي از شهيد دارند.
جانباز اسداله جعفري مي‌گويد: «وقتي در منطقه بوديم، من در كانالي كه حفر شده بود، افتادم. شهيد عيسي‌قلي به‌ من كمك كرد و حتي لباس خودش را به من داد و قبل از آنكه من به خودم بيايم، لباس‌هاي مرا شست و در آفتاب پهن كرد تا خشک شود».
عيسي‌قلي جعفري هفت ماه پس از اعزام به جبهه شهيد مي‌شود. دخترش كه بعد از شهادت او به دنيا آمده است، نقل مي كند: «آقاي مارناني با پدرم همرزم بود. او با پدرم قرار مي‌گذارد هر كس زودتر از ديگري شهيد شد، آن كه زنده مانده است، به خانواده ديگري سركشي كند؛ ولي آقاي مارناني پس از شهادت پدرم اين موضوع را فراموش مي‌كند. يك شب پدرم به خواب آقاي مارناني مي‌آید و به او مي‌گويد: "انگار قرارمان يادت رفته است"، و در ادامه به آقاي مارناني مي‌گويد: "آدرسي را كه برايت نوشته‌ام در جيب فلان لباست است". آقاي مارناني سراسيمه از خواب بيدار مي‌شود و سراغ لباسي كه نشاني‌اش را داده بود، مي‌رود. با تعجب مي‌بيند آدرس شهر ديزيچه و خانه شهيد روی کاغذی نوشته شده است. او كه عازم كربلا بوده، قبل از سفر به ديدار خانواده شهيد جعفري مي‌آيد و موضوع را براي آنها شرح مي‌دهد».

📝 وصیت‌نامه