فرزند ابراهیم
تاریخ تولد: 1347 | تاریخ شهادت: 1367/04/31
محل شهادت: غرب کشور
به سراغ روحاني گُردان رفت و از او خواست خوابش را تعبير كند. روحاني گردان به او گفت: دوستات مجروح شده و تو هم شربت شهادت را خواهي نوشید.
شهيد علي محمدي با خنده گفت: «يعني شربت شهادت اين قدر زياد شده كه به من هم ميرسد ؟»
علي محمدي نکوآبادي در سال 1347 در محلة نكوآباد يكي از محلههاي شهر ديزيچه در خانوادهاي مذهبي بهدنيا آمد. معاش خانواده از راه كارگري پدر تأمین می¬شد و مادر هم زني خانهدار بود. شهيد علي محمدي از دوران كودكي كه به دبستان ميرفت، در كارگاه نجاري نيز كار ميكرد تا آنكه به علت تنگناي اقتصادي ترك تحصيل كرد و به حرفه نجاري روي آورد. ولي زمان چه زود ميگذرد؛ دوران كودكي به نوجواني و جواني مبدل و زمانی می¬رسد كه علي باید به سربازي برود و لباس سربازي به تن كند و قدم در عرصه نبرد با دشمن بعثي بگذارد. او بعد از مدتي كه در جبهه بود، براي آخرين بار به پنج روز به مرخصي آمد و در كنار خانواده بود. علي سعي ميكرد از اين پنج روز كمال بهره را ببرد. او همسر و دخترش را بهگردش ميبرد و تا ميتوانست به سراغ دوستان و خويشاوندان مي¬رفت. انگار به او الهام شده بود كه اين آخرين ديدار او با بستگانش است که اینگونه سفارش همسر و فرزند خود را به آنها مينمود و ميگفت: مبادا كسي فرزندم را اذيت كند، و باز به همسرش تأكيد ميكرد دخترش را مطابق شئونات اسلامي تربيت كند.
علي باز هم عازم جبهه شد و در تاريخ 31/4/1367 در كردستان دعوت حق را لبيك گفت و به خيل شهداي هشت سال دفاع مقدس پيوست. بخشي از خاطرات یکی از همرزمان اين شهيد گرانقدر را كه خود از جانبازان دفاع مقدس است، در ادامه میآوریم: وقتي من در عمليات كربلاي پنج زخمي شدم و مدتي را در خانه بستري بودم، علي نيز به مرخصي آمد و بلافاصله به ملاقات من شتافت و بعد از احوالپرسي به من گفت: من در منطقه بودم و ميدانستم تو زخمي خواهي شد. او علامت سؤال را در چشمانم خواند و در جوابم ادامه داد: من پيش از مجروح شدن تو خواب ديدم كه در عمليات با هم بوديم وتو مجروح شدي. به من هيچ تيري اصابت نكرد. بعد در عالم رؤيا مردي به سراغ من آمد و گفت قسمت اين بوده كه دوستات زخمي بشود و تو هم بعداً باغبان باغ من خواهي شد. من وحشتزده از خواب بيدار شدم و به سراغ روحاني گردان رفتم و خوابم را براي او تعريف كردم. او در جواب من گفت دوستات مجروح شده و تو نيز شربت شهادت را خواهي نوشيد.
من در حالي كه ميخنديدم، از او پرسيدم: «حالا آن قدر شربت شهادت زياد شده كه به من هم ميدهند ؟» روحاني در جواب من گفت: « آن چيزی كه زياد شده، اخلاص توست».
همرزمش میگوید: علي از من خواست درباره خوابش سخني به مادرش نگويم و من هم به او قول دادم كه اين راز بين ما بماند.
او از روي شوخي به علي ميگويد: حالا اگر خيلي ناراحت هستي، شهادتات را به من واگذار كن. علي هم در جوابش ميگويد: مَشتي! تو ببين با اين همه زخم زنده ميماني؟ اگر زنده ماندي، به تو واگذار ميكنم، و بعد هر دو با صداي بلند شروع به خنديدن می¬کنند. همرزم علی ادامه میدهد:«تا حالا چنين خندهاي از علي نديده بودم».
سرانجام روز وداع فرا رسيد و علي به جبهه بازگشت و من هم بعد از كمي بهبودي به جبهه رفتم. اتفاقاً مأموريت من اسلامشهر و سر پل ذهاب بود. بعد از انجام مأموريت و درگيري ما با دشمن كه نهايتاً با پيروزي ما همراه شد، من بهياد علي و خوابي كه ديده بود، افتادم. بعد از ساعتها به اسلامآباد رسيديم و به ياري رزمندگان شتافتيم. با مشكلات بسيار گردان آنها را پيدا كردم و از شهادت علي محمدي آگاه شدم. وقتي نحوه شهادت او را از يكي از همرزمانش كه خودش نيز مجروح شده بود، پرسيدم، او اينگونه شرح داد:"وقتي دشمن (منافقين) به ما حمله كرد، ما به سه قسمت تقسيم شديم. ما با راهنمایي علی از پشت به دشمن حمله كرديم، ولي مهمات ما بهشدت رو به كاهش بود و من و علی برگشتيم كه مهمات بياوريم. وقتي به گردان رسيديم، فرمانده گردان دستور داد من و علی در گردان بمانيم تا اين مأموريت را خودشان انجام دهند؛ ولي علی با آن چهره هميشه خندان از فرمانده خواست كه ما به اتفاق هم مهمات را به نیروهای درگير برسانيم. فرمانده نيز قبول كرد. او باز هم با چهره خندان رو به سربازان كرد و گفت من ازدواج كردهام و اميدوارم شما هم ازدواج كنيد تا آرزوي پدر و مادرتان برآورده شود. بعد مهمات را برداشتيم و به طرف نقطه درگيري بهراه افتاديم. وقتي به نزديكي نيروي خودي رسيديم، ديديم آنها در محاصره دشمن هستند. علی به من گفت تو از اين نقطه مرا پوشش بده تا من حلقه محاصره را بشكنم. او با سرعت به طرف دشمن حملهور شد و با شجاعت شروع به جنگيدن كرد. رزم بيامان او و آتش سلاحش بسياري از منافقين را بهخاك و خون كشيد. دشمن بهشدت به وحشت افتاد و حلقه محاصره به يكباره شكسته شد؛ ولي يك تير هم به علي اصابتكرد و او هم نقش زمين شد. دشمن فرار را بر قرار ترجيح داد و من به طرف علي رفتم تا او را با آمبولانسي كه در آن نزديكي بود، به بيمارستان برسانم؛ ولي در همين موقع گلوله خمپارهاي در نزديكي او منفجر شد و علي محمدي در اثر اصابت آن به فيض شهادت نایل شد.