فرزند جعفر
تاریخ تولد: 1341 | تاریخ شهادت: 1361/06/23
محل شهادت: بوکان
در بازگشت از سفر زيارتي مشهد، در اثر تصادف هولناکی مصدوم و به بیمارستان برده شد. جراحات او به حدی شدید بود که دکترها هم امیدی به زندهماندن او نداشتند. پدر و برادرش نگران در پشت اتاق عمل قدم می¬زدند که دکتر خارج شد و با تبسم خبر بههوشآمدن او را به آنها داد و زندهماندنش را بیشتر به معجزه تعبیر کرد.
الحمدالله به هوش آمد. اين خواست خداوند بود كه او را دوباره به زندگي بازگرداند.
ساعتي بعد اجازه ديدار مصدوم به خانواده داده شد و برادر و پدر عباس داخل اتاق شدند. عباس كه به علت آن تصادف شدید دچار شوك شده بود، بهسختي حرف ميزد. نگاهش را به سمت پدرش برگرداند و گفت: «به امام رضا گفتم آقاجان! من هنوز يك دین به اين ملت دارم. من هنوز سربازي نرفته¬ام. سلامتيام را از خدا بخواه تا خدمت مقدس سربازيام را انجام بدهم».
پدر نگاهي به او كرد و گفت: تو كه قبلاً از سربازي فراركردي!
عباس با همان بی¬حالی گفت: آن خدمت سربازي براي طاغوت بود. حالا ميخواهم سرباز امام زمان (عج) باشم و براي انقلاب خدمت كنم.
عباس ملکی در زمان طاغوت به خدمت سربازي نرفت و وقتي مأموران ژاندارمري براي بردن او آمدند، از ديزيچه فراركرد و به اصفهان رفت. او حاضر نشد حتي يك ساعت در زمان رژيم طاغوت سربازي كند؛ به همين خاطر خانه و كاشانهاش را رها كرد و به اصفهان گريخت. او در مغازه يكي از آشنايان به كارگري مشغول شد و توانست زندگي جديدي براي خود دست و پا كند. حاصل ازدواج او دو فرزند بود.
او با آنكه متأهل بود، در دوران انقلاب آدم بيتوجهی نبود. گاهي اعلاميههاي امام را به ديزيچه می¬برد و دور از چشم مأموران ساواك كه بهدنبال دستگيري و اعزام او به سربازي بودند، در شهر پخش ميكرد. پس از مدتي تصویری از امام را بهدست آورد و شبانه خودش را به ديزيچه رساند. در آن روزگار در بیشتر شهرهاي ايران حكومت نظامي بود و عبور و مرور مردم كنترل ميشد. مأموران حكومتي متوجه حركت او ميشوند و سعي ميكنند او را دستگير كنند؛ اما عباس كه جُثِّهِ قوی و بدن ورزشكاري دارد، پس از درگيري فيزيكي با مأموران موفق به فرار ميشود و به منزل يكي از آشنايان ميرود.
عباس 24 ساعت در قرنطينه پزشكي بود. پس از معاينات و گرفتن عكس معلوم میشود آسيبي کلی نديده است. پدرش او را از بيمارستان ترخیص ميكند. رئيس بيمارستان در جواب او ميگويد: « حادثهاي كه اتفاق افتاده بي¬نظير است. در يك اتوبوس همه مسافران كشته شدهاند بهجز پسر شما. ما اين موضوع را به آستان قدس اعلام كردهايم و آنها از ما خواستند عباس را مجدداً به مشهد برگردانيم».
اين مسئله باعث ميشود برادر و پدر عباس هم به همراه او تا مشهد مقدس بروند. وقتي مسئولان آستان قدس متوجه ورود عباس میشوند، او را احاطه میکنند و از نجات او به معجزه نام میبردند. زوار امام رضا هم با شنيدن اين خبر بهسوی عباس هجوم میبرند و او را میبوسند و هر یک میخواهد تکهای از لباس او را به عنوان تبرك ببرد.
عباس پس از چند روز استراحت تصميم خود را براي اعزام به سربازي به خانواده اعلام ميكند و در نهايت پس از متقاعدكردن خانواده و پدر و مادر، در سال 1360 به خدمت سربازي اعزام ميشود و به شهر كرمانشاه انتقال مييابد.
او پس از طي دوره آموزشي به مناطق مرزي كردستان منتقل میشود و در آنجا با دو دشمن متحد، يعني ضد انقلاب و دشمن بعثي مشغول نبرد میشود. منطقه اعزامي او به خاطر درگيريهاي داخلي ضد انقلاب در سقز و بوكان به گونهاي بود كه حتي امكان ارسال نامه هم برايش فراهم نميشُد. پس از مدتها سرانجام نوبت مرخصي اين سرباز فداكار فرا ميرسد. او به همراه چند سرباز و درجهدار ديگر كه آنها هم عازم مرخصي بودند، با همراهي تأمين جاده تا منطقه امني هدايت میشوند، سپس سوار اتوبوس شده، به شهرهای خود عزیمت میکنند.
عباس پس از چند روز استراحت به منطقه برميگردد. هنوز چند روز از بازگشت او نگذشته بود كه مسئولان لشكر او را احضار و اعلام ميكنند چون شما متأهل و داراي دو فرزند هستي، بايد به ذوب آهن اصفهان بروي و بقيه خدمت خود را در آنجا انجام دهی.
عباس با وجود ميل باطني خود به اصفهان برميگردد و ده روز در آن محل انجام وظيفه ميكند. احساس عباس اين بود كه او براي جبهه ساخته شده است و بايد به جبههها برگردد؛ به همين خاطر دوباره دست به كار ميشود و از مسئولان امر مصرانه ميخواهد او را به منطقه جنگي اعزام كنند.
در اين ده روز، هرشب به پشتبام ميرفت و به آسمان و ستارهها خيره ميشد. پدرش كه از اين كار او در تعجب بود، وقتي از عباس در اين مورد سؤال ميكند، عباس چنين جواب ميدهد: «پدرجان در اين كار رازي بين من و خدايم هست»، و در نهايت پس از آنكه رضايت مسئولان امر را براي اعزام مجدد به جبهه ميگيرد، در شب خداحافظي به همسرش ميگويد: «وصيت نامه من بین صفحات قرآن است. اين آخرين ديدار من و شماست. مواظب بچهها باش». وقتي همسرش با گريه ميگويد: «لااقل صبر ميكردي سومين فرزندمان به دنيا بيايد و بعد میرفتی...»، عباس در جواب ميگويد: «اگر فرزند سوم پسر شد، اسمش را حسين و اگر دختر شد، نامش را زينب بگذار تا او فرياد مظلوميت همه شهدايي باشد كه در راه دين و ميهن به شهادت ميرسند».
فرداي آن روز قبل از ترك محل، سري به منزل خواهرش میزند و اسرار نگفته خود را به او ميگويد. خواهرش او را با اشك بدرقه ميكند. عباس به منطقه بوكان اعزام ميشود. او در چندين و چند عمليات كمين و ضدکمین شركت ميكند و با حضور خودش آرامش و امنيت را به اهالي منطقه هديه ميكند.
عباس در عمليات متهورانة محورهاي مختلف سقز و بوكان، نشان ميدهد روحش همپرواز شهيد بروجردي، شهيد شهرامفر(شهيد طياره)، شهيد نصرتزاده و همه شهدايي است كه براي ايجاد امنيت در آن منطقه به شهادت رسيدهاند و ديگر وقت پرواز او رسيده است. ساعت پرواز اين شهيد گرانقدر ظهر روز 23/1/1361 بود كه به خيل كبوتران آسماني پیوست.
وقتي خبر شهادت او به خانواده و پدر و همسر و خواهرش رسيد، همگي اذعان داشتند عباس از شهادت خود خبر داشته و اين موضوع را با آنها در ميان گذاشته است.
بسم الله الرحمن الرحيم
خدايا تو ميداني كه من از اسلحهام نخواستم و نميخواهم براي ظلم و زور و تعدي به ديگران استفاده كنم، بلكه براي جلوگيري از ظلم و كمك به گسترش عدل و داد و دين تو در روي زمين به كارميبرم. انشاءالله. بارالها تو مرا در اينباره ياري و هدايت فرما. چون در غير اين صورت موفق نخواهم شد. خدايا رضاي من به رضاي توست. پروردگارا مخواه كه دشمنان تو بر ما پيروز شوند. من از هنگامي كه قدم در اين راه برداشتهام، عاشقانه و آگاهانه اين راه را انتخاب كردهام و تا آخرين قطره خون خود به اين راه كه راه انبيای بزرگ و راه امام حسين (ع) و راه شهيدان و مردان حق و حقيقت است، ادامه خواهم داد و هيچ عاملي نميتواند در اراده من سستي وارد كند. به آن كسي كه صداي من به گوش او ميرسد - يا نوشته مرا ميخواند - ميگويم كه اسلام غريب است. امروز اسلام نيازمند به خون و مال و جان است. هر كس از هر طريق ميتواند كمك كند. به شما هم توصيه ميكنم كه همراه امام و پشت سر او قدم برداريد. اين مرد الهي را پشتيباني كنيد و همواره فرامين او را پيش روی خود قرار دهيد و بدانيد كه همه ما در مقابل اسلام مسئول هستيم و روزي در محضر خدا ميرويم، و چه خوب است سربلند و با افتخار و با بدن خونين به ديدار خدا برويم. از خدا ميخواهم كه در اين راه شهادت را نصيبم كند كه همواره آرزوي من بوده است.