فرزند مصیب
تاریخ تولد: 1347 | تاریخ شهادت: 1362
محل شهادت: جنوب
جوانترين شهيد ديار دیزیچه، ذوالفقار چهارده ساله است كه تصميم ميگيرد به جبهه برود. هنگام اعزام از سن كم او ايراد ميگيرند. او رونوشت شناسنامهاش را دستكاري و تاریخ تولدش را تغییر میدهد و دوباره از روي آن رونوشت ميگيرد. برادر او متوجه ميشود و با او صحبت می¬کند:
- تو تازه برادرت شهيد شده، كجا ميخواهي بروي؟
مادر شروع به ناله و ضجه ميكند و ميگويد:
- من طاقت ندارم. آيا يك داغ برايم كافي نيست؟
شهيد ذوالفقار الونديپور در پاسخ ميگويد:
- من حتي يك روز ديگر هم نميتوانم بمانم، و عازم جبهه ميشود.
هنوز چهار ماه از شهادت برادرش نگذشته بود که به درجة رفیع شهادت رسید. ذوالفقار در ورزش شنا مهارت داشت و بسيار شجاع و نترس بود. هميشه آخر نماز، اینگونه دعا ميكرده است: «خدایا! كمك كن بتوانيم انتقام اين شهدا را از مزدوران عراقي بگيريم و پيش روي شهيدان سربلند و روسفيد بمانيم».
در خاطرات یکی از همرزمانش چنین نوشته شده است:«در اوج عملیات، يك تيربارچي عراقی، بچهها را مورد حمله رگبار تيربار خود قرار داده بود و بچه¬ها چون برگ درخت به زمين ميريختند. ناگهان پاي ذوالفقار گلوله خورد. یکباره از او بي¬خبر مانديم و نمي¬دانستيم چه بر سرش آمده است؟ بالاخره مفقودالاثر اعلام شد، اما بعد از سیزده سال، مشتي استخوان و پلاك هویت او را براي خانواده¬اش آوردند.
مزار اين شهيد در گلستان شهداي بداغآباد است. او در میان خانواده فردي محبوب و شجاع بود. او با شهید نبياله الونديپور برادر است و به اين ترتيب از يك خانواده دو پسر تقديم اسلام شده است. اين شهيد در عمليات محرم در آبان 1361 به شهادت رسيد.
یکی از افراد خانواده ده سال قبل از انقلاب خواب ميبيند كه آقايي نوراني در زمين سبز و زیبایی مشغول نماز است و نوري سبزرنگ دورش را احاطه كرده است. بعدها همان جا ميشود گلستان شهداي روستا و خواب آن فرد تعبير می¬شود.
یکی از برادرانشان درباره آنان می¬گوید: «روزي براي آب تني به طرف رودخانه رفتیم. مدتي كه گذشت، با نگرانی جویاي آنها شدم. وقتي كنار رودخانه رسيدم، لباسهاي آنها روی زمين بود، ولي خبري از بچهها نبود. با نگراني درون آب شيرجه رفتم. ديدم برادر بزرگتر كف رودخانه برادر كوچكتر را در آغوش گرفته و هر دو دارند غرق ميشوند. با توكل به خدا و تلاش بسيار آن دو را از آب خارج كردم و نجاتشان دادم. من عقيده دارم آن دو را خداوند حفظ كرد تا زنده بمانند و جانشان را فداي خاك وطن كنند. شهيد ذوالفقار و برادرش هر دو اهل نماز و بسيار پردلوجرئت بودند.
پس از اینکه ذوالفقار تیر خورد، همرزمانش التماسش میکنند که به عقب برگرد؛ ولی میگوید که نه! شما بروید. من جلوی عراقیها را میگیرم. بعد از مدتی عراقیها محوطة اطراف او را محاصره میکنند و دیگر خبری از ایشان نمیشود.