فرزند عبدالمطلب
تاریخ تولد: 1340/10/11 | تاریخ شهادت: 1377/11/25
محل شهادت: نکوآباد
هجده سال روی صندلی چرخدار زندگی کرد و خم به ابرو نیاورد. هر کس با او روبرو می¬شد، با لبخند با او صحبت میکرد و در سخنان خود به او امید به زندگی میداد. نزدیکانش از زخمهای بدن او که بدون حرکت روی تخت یا ویلچر می¬نشست، صحبت میکردند که داروی شفابخشی برای آنها وجود نداشت؛ با این حال او فردی اجتماعی بود و در شادي و غم دیگران حضور داشت. این بزرگمرد در دوران نوجوانی هم به خاطر از دست دادن پدرش، متحمل سختیهای بسیاری گشت. او با کمک برادر بزرگش کانون خانواده را گرم نگه می¬داشت و نمی¬گذاشتند خواهرانشان، فقدان پدر را احساس کنند.
آغاز جنگ مصادف با اعزام او به خدمت مقدس سربازی بود. او پس از طی دوره آموزشی به کوی ذوالفقاری آبادان انتقال یافت. دشمن در ابتدا تمام توان خود را برای تصرف آبادان و خرمشهر گذاشته بود. هرچند توانست فقط قسمت غربی خرمشهر را اشغال کند، با این حال مقاومت جوانانی چون سیفاله مانع از سقوط آبادان شد که این یک پیروزی بزرگ برای رزمندگان اسلام بود.
دشمن در کوی ذوالفقاری و فَیّاضیه جنایتهای بسیاری مرتکب شد؛ او که با عبور از پل مارِد به دروازههای آبادان رسیده بود، با پوشیدن لباس رزم برادران ایرانی، محلی را برای بازرسی و عبور و مرور مردم ایجاد کرده بود و متأسفانه مهندس تندگویان و بسیاری از مردم بیدفاع در این محل به دام دشمن افتادند و به اسارت درآمدند.
با این تفاسیر رزمنده¬های ایرانی در کوی فَیّاضیه و ذوالفقاری حماسههای بسیاری آفریدند و توانستند آن منطقه را از لوث وجود دشمن پاک¬سازی کنند. در این عملیات که به کشتهشدن نزدیک به نهصد نفر و اسارت 130 تن از نیروهای عراقی انجامید، درگیری گاهی به جنگ تن به تن کشیده میشد. شماری از رزمندگان ایرانی شهید و مجروح شدند که سیفاله یکی از مجروحان این درگیریها بود. او جراحات را بیش از هجده سال با درد و رنج فراوان تحمل کرد و در نهایت در سال 1377 رنجهای او به پایان رسید و به فیض شهادت نایل آمد. پیکر پاکش در گلستان شهدای محلة نکوآباد و حسنآباد شهر دیزیچه به خاک سپرده شد.
تا ببینم جمال خدا را هدیه کردم به او دست و پا را
دست و پا دادم، اما گرفتم بال معراج کبریا را
گرچه بیدستم اما من از دل اعتقادم به حبلالمتین است
پای رفتن ندارم ولیکن مسکنم کوی عینالیقین است
دست و پایم گر قیمتی یافت این بها را یقین دلبرم داد
او پذیرفت اگر هدیهام را آخرین مرتبت باورم داد
تا که او حاکم عرش و فرش است در رهش جان و سردادن از ماست
سر که در راه جانان نباشد در فرا دوش ما بار بیجاست
عضوی از من پذیرفت ولیکن روح مشتاقم آنجا چنین گفت
کاش او عضو عضو تنم را چون شهیدان خود میپذیرفت