فرزند مختارعلی
تاریخ تولد: 1339 | تاریخ شهادت: 1360/01/12
محل شهادت: آبادان
پدر بیل در دست گرفته بود و زمین را برای کشت بعدی آماده میکرد و بهرام کمی آنطرفتر از پدر، همانطور که به چهرة پدر از روی مهر نگاه میکرد، چشمانش عرق جبین پدر را که از روی پیشانیاش جاری شده بود تماشا میکرد. سعی داشت تا بیش از پدر بیل بزند. گرمای تابستان، آسمان خدا، زمین پر برکت و صدای پرندههای کوچک روی درختان بید که موسیقی محبت سر داده بودند، صدای زمزمة بهرام را طلب میکرد و بهرام شروع به خواندن کرد.
پدر خوبه که مادر نازنینه برادر میوة روی زمینه برادر پشت برادر زاده را پشت درخت بی برادر کی کند رشد
پدر همانطور که داشت با بیل زمین را زیر و رو میکرد گوش و دل را به خواندن بهرام سپرده بود. حالا بهرام پس از خواندن چند بیت دیگر شعری را میخواند که بی اختیار، دل پدر در سینه اش تپید:
نمیدونی که چرخ آبنوسی جوانمرگت کند قبل از عروسی
پدر با شنیدن این شعر دیگر نتوانست بیلش را در زمین فرو کند و همانگونه که ایستاده بود خشکش زد. سرش را به طرف آسمان بلند کرد و فرزندش را به خدا سپرد.
بهرام سلیمانی در سال 1339 در شهر دیزیچه دیده به جهان گشود و تا کلاس پنجم ابتدایی به تحصیل ادامه داد. بله، بهرام کمک کردن به پدر را که میبایست چهار پسر و سه دختر را تأمین کند به ادامه تحصیل ترجیح داد. بهرام اولین فرزند خانواده بود و مسئولیّتش را در قبال برادران و خواهرانش به خوبی درک کرده بود و نمیخواست تمام بار زندگی بر دوش پدر باشد. البته او بعداً به حرفة بنّایی روی آورد و در این حرفه نیز موفق بود.
در سال 1357 فریاد دادخواهی مردم ایران لرزه بر جان شاه انداخت و بهرام همانند جوانان غیرتمند این دیار به ندای رهبر کبیر انقلاب لبیک گفت و به دریای خروشان مردم انقلابی ایران پیوست.
او شبها یک قوطی رنگ دستش میگرفت تا با یک فرچه بر روی دیوارها شعار نویسی کند. او دیگر سرمای زمستان را حس نمیکرد. فقط سعی میکرد تا از تاریکی شب نهایت استفاده را بکند و دور از چشم دیگران شعارهای انقلابی را بر روی دیوار بنویسد. حالا کار بهرام تمام شده بود و میبایست به خانه برگردد.
ولی میبایست برای حفظ جانش از مسیر کوچهها صرفنظر میکرد. او هرشب بام به بام پشت بامها را تا خانه طی میکرد. حالا هر شب کارش شده بود شعارنویسی. حتی یکبار برای این کار سیلی محکمی بگوشش زدند.
ولی او مقابلهبهمثل نکرد و این حرکت طرف مقابل را بهشدت شرمنده کرد. بهرام این جوان انقلابی بیصبرانه منتظر پیروزی انقلاب بود. سرانجام در بهمن ماه سال 1357 او به آرزویش رسید و انقلاب شکوهمند اسلامی ایران پیروز شد. بهرام که در انتظار چنین روزی بود حالا وقت آن رسیده بود تا از دستاوردهای انقلابی حراست کند. بنابراین شبها تا صبح نمیخوابید و با همقطاریهایش به پاسداری و گشتزنی میپرداخت.
خواهرش میگوید: « او اغلب شبها، هنگامی به خانه میآمد که اهل خانه به خواب رفته بودند. من نیز شام او را جداگانه برایش نگهداری میکردم. ولی بهرام از فرط خستگی بعضی از شبها بدون آن که شام بخورد گرسنه میخوابید. شبی یک عدد سیب نصیبش میشود، بهرام با اینکه خودش به شدت خسته بود ولی آن سیب را نخورد؛ وقتی به خانه آمد آن سیب را از جیبش درآورد و بین همه اهل خانه تقسیم کرد.»
بهرام جوانی مؤمن و خدا ترس بود و برای پدر احترامی بی اندازه قایل بود. بطوریکه پدرش نقل میکند: « یک روز قرار بود با موتورسیکلت دو نفری به جایی برویم. بهرام رانندگی موتور را به من محول کرد تا مبادا من بر ترک سوار شوم و پشت او به من باشد و به این طریق بیاحترامیای به من شده باشد.»
بهرام در سال 1358 به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و پس از طی دوران آموزش در ارتش به جبهة آبادان منتقل شد. پایان دوران آموزش نظامی او مصادف شده بود با آغاز تجاوز دشمن بعثی به میهن اسلامی ایران. بهرام که از سربازان بیستودو توپخانة شهرضا بود همانگونه که استعداد خوبی در فراگیری حرفة بنّایی داشت، خیلی زود این استعداد را در کارکردن با انواع توپ نیز نشان داد. جبهة آبادان خونین ترین میدان نبرد در آن ایام بود چرا که دشمن سعی در تصرف آبادان را داشت و نیروهای ما با تمام توان به مقابله با دشمنِ متجاوز میپرداختند.
توپخانة ایران با تمام قدرت و از خود گذشتگی در منطقه، به آتش بی امان دشمن جواب میداد. بهرام نیز به عنوان خدمة توپ با جان و دل انجام وظیفه میکرد. و برای آنکه آتش بازی دشمن را بیجواب نگذارد با اجرای آتش روی آنها توپخانة دشمن را خاموش کرد.
در 12/1/1360 در حالی که او خود را برای مرخصی نیمة تعطیلات عید آماده میکرد دشمن بعثی اقدام به گلوله باران منطقه کرد و بهرام در حالیکه مشغول گلولهگذاری یک قبضه توپ بود در اثر انفجار توپ به شهادت رسید و به خیل شهدای گلگون کفن جنگ پیوست.