فرزند رضا
تاریخ تولد: 1346 | تاریخ شهادت: 1367/04/31
محل شهادت: جنوب
شاید به او الهام شده بود که اسیر خواهد شد. حالا هر گاه برادران و خواهرانش نوار کاست او را میشنوند، بیشتر به این موضوع فکر میکنند که آیندة اسماعیل به او الهام شده بود. من نیز مطمئنم که او مانند بسیاری از شهدا و رزمندگان اسلام از سرنوشت خود باخبر بوده است؛ ولی این آگاهی مانع از آن نشد که در انتخاب راهش شکی به دل راه دهد.
شهدای بسیاری را میشناسم که شهادت خود و حتی زمان آن را به زبان آوردهاند؛ ولی این مطلب دربارة همة آنها صدق میکند و آن اینکه با آگاهی تصمیم گرفتهاند.
اسماعیل با نوار کاستی که از خود بهجای گذاشته، شاهدی بر این مدعاست؛ بله او در این نوار، اسارت خود را پیش گویی کرده، ولی نه به گونهای که خانوادهاش دچار اضطراب شوند.
اسماعیل اکبری در محلة بیشه شهر دیزیچه دیده به جهان گشود. او فرزند هفتم خانواده بود. تا کلاس اول راهنمایی ادامه تحصیل داد. پدرش را بارها دیده بودم. مردی زحمتکش با قامتی بلند و چهرهای مهربان و آفتابخورده بود. شالیزارهای محلة بیشه از مردانی حکایت میکند که با تلاش خود مرغوبترین برنج منطقه را تولید میکنند.
پدر اسماعیل که دارای نُه فرزند بود، میبایست با درآمد کشاورزی خانوادهاش را تأمین میکرد و اسماعیل این موضوع را بهخوبی درک کرده بود؛ بنابراین اسماعیل از همان نوجوانی به کشاورزی روی آورد تا یار و مددکار پدر باشد.
اسماعیل که مانند پدرش دلی مهربان و دستانی پرپینه داشت، کمک به همنوعان را کاری مقدس میدانست؛ بهطوریکه اگر احتیاج را حتی از چشمان نیازمند میخواند، بدون آنکه فرد نیازمند طلب کمک کند، او خود تا جایی که در توانش بود، به آن فرد کمک میکرد. اگر کسی از او میخواست تا زمین کشاورزی او را شخم بزند، اسماعیل با رویی گشاده به او جواب مثبت میداد و از استراحت خود صرف نظر میکرد. او همانند پدر، قامتی بلند و رشید داشت و جوانی باتقوا و اهل نماز بود.
سه چهار سال قبل از اعزام به سربازی، نوار کاستی با صدای خودش ضبط کرده بود تا شاید کمی با خانوادهاش شوخی کند. او در این نوار گفته بود: «من، استوار اسماعیل اکبری هم اکنون اسیر عراقیها شدهام...».
با شروع حملة ددمشانه استکبار جهانی به وسیلة مزدور خود صدام و حزب بعث به مرزهای مقدس کشور جمهوری اسلامی ایران و همچنین توطئة دشمن در غرب کشور، اسماعیل اکبری که حالا یکی از اعضای فعال بسیج شهر دیزیچه شده بود، از طرف بسیج شهر دیزیچه به غرب کشور اعزام شد و مدتی در آن منطقه از دستاوردهای انقلاب شکوهمند کشور اسلامی مردانه دفاع کرد.
او پس از بازگشت از این مأموریت، دفترچة آماده به خدمت گرفت و دو ماه بعد از خدمت مقدس سربازی اعزام گردید و در لشگر 92 زرهی اهواز در منطقة پاسگاه زید انبار به مبارزه با متجاورزان عراقی پرداخت.
حالا جنگ به پایان خود رسید بود. با صدور قطعنامه شورای امنیت، سازمان ملل متحد 72 ساعت به نیروهای دو طرف فرصت داد تا ضمن رعایت آتشبس نیروهای تحت امر خود را به مرزهای قانونی انتقال دهند. نیروهای ایرانی با شنیدن این دستور دست از حالت دفاعی و جنگی برداشتند و منتظر اجرای مفاد قطعنامه از طرف نیروهای عراقی شدند؛ اما ناگهان ارتش متجاوز عراق با لشکرهای خود به تمام خطوط ایران حملهور شد. تعدادی از نیروهای ما را شهید و شماری را به اسارت گرفتند. بعد از اجرای آتشبس پیکر پاک شماری از شهدا جمعآوری شد و شماری هم مفقودالاثر شدند.
خانواده اسماعیل مکاتبات زیادی با مسئولان ذیربط داشتهاند ولی میگویند به ما جوابی داده نشد. تا اینکه سرانجام شهادت اسماعیل توسط بنیاد شهید مبارکه به آنها ابلاغ میشود، ولی بعد از سالها هنوز هم مادر شهید انتظار میکشد که شاید خبری از فرزند مفقودالاثرش به او برسد.