فهرست شهدا فهرست شهدا
🌟 گزارش‌های ویژه
🛡️ بانک رزمندگان
نمایش شهید

گزارش ها

تصویر شهید

شهید اسدالله اصلانی

فرزند مجید

تاریخ تولد: 1337 | تاریخ شهادت: 1366/07/04

محل شهادت: فاو

📖 زندگی‌نامه

صبح روز دوشنبه 23/2/89، عازم نيروگاه برق اصفهان براي دیدار و گرفتن مصاحبه با هم¬سنگر شهيد اسداله اصلاني که خداوردی کریمی نام داشت، شدم. محل کار او در قسمت ايمني آتش‌نشاني نيروگاه بود. حدود پنجاه سال سن داشت. صميمانه دعوت و درخواستم را قبول کرد تا از شهيد اسداله اصلاني بگويد. پس از دقایقی تأمل، با گفتن« به نام خداي بي همتا» شروع به سخن کرد:
من و شهيد اسداله اصلاني در تاريخ 8/7/66 از طريق بسيج مردمي منطقه یک اصفهان، به طور داوطلب به سمت راننده لودر به جبهه اعزام شديم. شهيد اصلاني تا آن تاریخ سه بار ديگر به جبهه اعزام شده، در راه دفاع از حريم كشور اسلامي تا پاي جان فداكاري كرده بود و همراه‌شدن با من، برای بار چهارم بود كه باز هم قدم بر خاك جبهه مي‌گذاشت. جبهه‌اي كه ما اعزام شديم، جبهه جنوب بود. ابتدا من و شهيد اصلاني و چند رزمنده ديگر به مقر لشکر امام حسين (ع) واقع در محلی به نام دارخوين رفتیم. در بين اعزام‌شده‌ها فقط من و اصلاني راننده لودر بوديم و بقیه رزمنده بودند. ما دو روز در مقر لشگر در انتظار اعزام به خط مقدم بودیم تا بالاخره به بندر فاو اعزام شدیم. بندر فاو تازه به تصرف نیروهای ما در آمده بود و شهری بندری بود که تأسیسات مهمی داشت. لشگريان اسلام براي گرفتن فاو كاري كارستان كردند. رسانه‌هاي جهان با ناباوري از فتح آن بندر مهم عراقی گفتند و مجبور به ستودن نيروهاي رشيد اسلام شدند. فتح فاو يكي از نادرترين عمليات¬هاي جنگ بود كه دشمنان اسلام را به تحیر واداشت.
وارد فاو شديم. ما را به منطقه‌ ام¬القصر بردند تا در مقر مهندسي- لشکر، از چگونگي كار خود مطلع شویم. زیاد طول نکشید که كار ما معلوم شد. به علت اینکه راننده لودر بوديم، مي‌بايست برای رزمندگان يا خاكريز و سنگر احداث می¬کردیم و یا اینکه خاکریزهای آسیب‌دیده از انفجارها را بازسازی و ترمیم می¬کردیم تا نيروهاي اسلام در پشت و پناه آن¬ها بتوانند با دشمن بعثي مقابله كنند. بلافاصله هم با واگذاری دو دستگاه لودر به من و اصلانی و مشخص‌کردن وظایفمان، دستور کار را دادند. منتها در هنگام کارکردن با لودر با دو مسئله مواجه بودیم: مسئله اول، کارکردن ما با لودر در هنگام روز به علت فاصله نزديك نيروهاي دشمن با نیروهای ما، به هیچ‌وجه امکان نداشت. بازسازی خاکریزها را فقط باید در شب انجام می¬دادیم که دشمن روی ما دید مستقیم نداشته باشد.
موضوع دوم هم مناطقی بود که باید کار می¬کردیم. جایی که ما باید کار می¬کردیم، در اصل دو مسير يا بهتر بگويم دو خط مهم به نام‌های خط امام موسي(ع) و خط امام جعفرصادق(ع) بودند كه فاصله آن دو خط تا خاکریزهای دشمن حدود 500 متر بود. جای‌جای خاکریزهای اين دو خط در قسمت‌های مختلف بر اثر اصابت گلوله‌های توپ و تانک و خمپاره آسیب دیده بودند و ما می¬بایستی آنها را بازسازی و ترمیم می¬کردیم. در همان ابتدای کار هم، شهيد اصلاني خاکریز امام موسي(ع) را تقبل كرد و من هم بازسازی خاکریز امام جعفرصادق(ع) را به عهده گرفتم.
ساعت کار ما مشخص بود. روز را باید در سنگرهایمان در قرارگاه ام¬القصر استراحت می¬کردیم و از اوایل شب، یعنی حدود ساعت 9 براي ترميم خاكريزها به خط مقدم مي‌رفتيم و تا ساعت 4-5 صبح هنگام روشن‌شدن هوا، با لودر كار مي‌كرديم. احداث یا ترمیم و بازسازی سنگر و خاکریز در نزدیک دشمن و زیر باران انواع گلوله‌ها و بمباران‌های هوایی بسیار سخت و طاقت‌فرساست. البته درست بود که ما در روشنایی روز کار نمی¬کردیم، اما در شب هم از امنیت برخوردار نبودیم؛ چون نيروهاي بعثي تا صبح گلوله‌هاي منور مي‌زدند و منطقه را مثل روز روشن مي‌كردند. بنابراين، هنگام شلیک و روشن‌شدن منورها، بي‌حركت می¬ماندیم و صبر مي‌كرديم تا نور و روشنایی گلوله‌هاي منور به‌کلی خاموش و محو مي‌شدند و دوباره شروع به کار مي‌كرديم. با تمام آن سختی‌ها ما دل را به خدای بزرگ مي‌سپرديم و از دشمن هيچ ترسي به دل راه نمي‌داديم. ما دو نفر، در ساعات روز که در سنگر بودیم، در اوقاتی هم با یکديگر در دل می¬کردیم. یک عهد مشترک هم داشتیم که همیشه به یکدیگر یادآوری می¬کردیم. آن هم آن بود که اگر هر کدام شهید شدیم، آن دیگری به خانواده‌اش سربزند.
در شب دهم قبل از اینکه به سمت خط‌ها حرکت کنیم، شهيد اصلاني یکباره و با لحني جدي همان صحبت را پيش كشيد و به من گفت: « قراری را که با هم گذاشته‌ایم فراموش نکنی! »
انگار به او الهام شده بود که شهید خواهد شد. بالاخره با یادآوری همان سفارش، از یکدیگر خداحافظی کردیم و به سمت دو خطی که باید کار می¬کردیم، رفتیم. به سر دوراهي كه رسيديم، با نگاهي كه مي‌شد در آن وداع آخر دو دوست را فهمید، از هم جدا شديم. او به طرف خط امام موسي(ع) رفت و من هم به طرف خط جعفرصادق(ع) حرکت کردم. شب بود و تاريكي بر همه جا مستولي شده بود. من مواظب بودم و چشم به داخل تاریکی دوخته بودم كه مبادا اشتباهی به سمت دیگری بروم.
آن شب با اینکه حجم آتش دشمن بیشتر از شب‌های قبل هم شده بود، اما یکسره تا قبل از روشن‌شدن هوا کار کردم. آسمان در حال روشن‌شدن بود که بالاجبار سر لودر را چرخاندم و به سمت قرارگاه بازگشتم. در مسیر هرچه چشم انداختم، اثری از اصلانی و لودرش ندیدم. با این خیال که او هم دیر یا زود بازخواهد گشت، به سنگر رفتم و خوابیدم. نزدیک ظهر بود که با سروصدای رزمندگانی که در حال رفت و آمد بودند، از خواب بیدار شدم. مثل هر روز سر به سمت محل خواب اصلانی چرخاندم ببینم خواب یا بیدار است که ناخودآگاه نگرانی عجیبی وجودم مرا گرفت. پتوهای اصلانی دست نخورده کنارم بودند و از خودش خبری نبود. نگرانی‌ام بیشتر شد. با عجله از سنگر بیرون آمدم و سراغ او را از یکی، دو نفر گرفتم که گفتند: « صبح اصلانی به سنگر بازنگشت و ما هم او را ندیدیم».
با همان دلواپسی به سنگر مسئولی که دستورات را از او می¬گرفتیم، رفتم که آه از نهادم برآمد. آن مسئول گفت:« برادر اصلانی دیشب بر اثر برخورد تركش خمپاره به پهلويش مجروح شده بود که او را به بيمارستان فاطمه زهرا(س) انتقال دادند. اگر خبر جدیدی رسید، حتماً به شما اطلاع خواهم دادم».
از سنگر آن فرمانده که بیرون آمدم، احساس خوبی نداشتم. آخرين صحبت و به‌خصوص آخرين نگاهش در موقع جداشدن، ذهنم را بدجوری به خود مشغول كرده بودند. در موقعیتی هم بودم که نمی¬توانستم کارم را رها کنم و به بیمارستان بروم. تمام حالات و رفتار و گفتارهای او و به‌خصوص سفارش شب آخر او درباره خانواده¬اش، در آن چند روز که با یکدیگر همسنگر بودیم، از مقابل چشمانم رژه می¬رفتند و لحظه‌به‌لحظه بیشتر نگرانم می¬کردند. نگران و سر به گریبان داخل سنگر نشسته بودم که یکی از رزمندگان خبر شهادت او را آورد. شهید اصلاني تا نزديك بيمارستان هم زنده بوده، ولي شدت جراحات او آن قدر بالا بوده که به بیمارستان نرسیده، شهید می¬شود. انگار روح ملكوتي او تاب دوری از برادر شهيدش علیرضا را نیاورده بود و با پروازی مشتاقانه خود را به برادر و سينه‌سرخان عشق ملحق می¬کند.
پانزده روز از شهادت اصلانی گذشته بود. من همچنان با چشمانی گريان و قلبي سوزان در خط امام جعفرصادق(ع)به سنگرسازي ادامه می¬دادم كه ناگهان خمپاره‌اي در کنار لودرم منفجر شد و دو ترکش آن به کتف و یک طرف بدنم اصابت کردند. اصلانی شهید شد، اما من با همان ترکش‌ها که در کتفم جاخوش کرده‌اند از بیمارستان مرخص شدم و به اصفهان بازگشتم. فردای همان روز برابر قولی که به او داده بودم، به دیدار خانواده‌اش رفتم. همسری با سه فرزند كوچك از او به یادگار مانده بودند كه بزرگ‌ترين آنها پسري پنج ساله بود و كوچك‌ترين، فرزندي شيرخواره بود. شهيد اصلاني پدر و مادري مؤمن داشت كه قبلاً شقايقي سرخ را به شقايق‌زار انقلاب تقديم كرده بودند و من در برابر بزرگواري آنها احساس كوچكي مي‌كردم. حالا هر وقت در کتفم احساس درد می‌کنم به یاد شهید اصلانی می‌افتم که انسانی آزاده و شهیدی گرانقدر برای ایران و انقلاب شد.
شهيد اسداله اصلاني در سال 1337 در خانواده¬ای مستضعف در شهر ديزيچه ديده به جهان گشود. او همانند همة كودكان در هفت سالگي به مدرسه رفت و دبستان را پشت سرگذاشت؛ ولي انگار اوضاع اجتماعي بيشتر شهيدان شبيه به هم هستند. چون او هم به خاطر تأمين معيشت خانواده‌اش مجبور به ترك تحصيل و روی آوردن به امر كشاورزي شده بود تا با اين كار بتواند به پدر خانواده كمك كند. او دوران نوجواني را پشت سر گذاشت و به خدمت سربازي اعزام شد و دوران دو سال خدمت سربازي را در دزفول پشت سر گذاشت.
شهيد اسداله اصلاني با شروع جنگ تحميلي، چهار بار به طور داوطلبانه به جبهه رفت. در اولين اعزام كه در جبهه جنوب بود، با تركش در كتف از جبهه بازگشت؛ ولي بعد از مدتي تاب نياورد رزمندگان را تنها بگذارد که باز هم به جبهه جنوب رفت. اين بار مصدوم گازهاي شيميايي دشمن در آن منطقه شد. او انگار با جبهه جنوب عهد بسته بود كه تا آخرين نفس در خاك‌هاي داغ آن در مقابل دشمن بعثي بايستد. بنابراين باز هم بعد از بهبودی براي بار سوم عازم همان جبهه‌هاي جنوب شد و سرانجام، در مرتبه چهارم كه که آخرین ماموریت و سفرش بود، پاي در جبهه فاو گذاشت و به فيض عظيم شهادت نایل شد.

📝 وصیت‌نامه